نوشتن انفجارقلب است ;

 
در سکوت
 
وپس از آن
   
; دیگر هیچ
   

 

( عشق و ما )

 

به چه دردمان می خورد عشق؟ 
کجا به یاریمان آمد عشق؟ 
علیه بیکاری 
علیه هیتلر 
علیه واپسین جنگ 
یا دیروز و امروز 
علیه ترس نو 
علیه بمب؟ 
کجا به یاریمان آمد 
علیه همۀ آن چه 
که نابودمان می سازد؟ 
دریغ از یاری: 
خیانت کرد به ما عشق 
به چه دردمان می خورد عشق؟ 
به چه درد عشق می خوریم ما؟ 
کجا به یاریش آمدیم 
علیه بیکاری 
علیه هیتلر 
علیه واپسین جنگ 
یا دیروز و امروز 
علیه ترس نو 
علیه بمب؟ 
کجا به یاری آمدیم 
علیه همۀ آنچه 
که نابودش میسازد؟ 
دریغ از یاری: 
خیانت کردیم ما به عشق

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۸ - هنگامه ...

 


گفتم ...آبی

پرچم که می‌زنی جهان

دلیل آبی‌های تو می‌شود

خاطره‌ای سرخ که

تو در توفانش

لم می‌د‌هی

پا می‌نهی و

به یاد کبوترانی تشنه از باد

پا می‌نهی و

از همه روزهایت

کمی هم

به روایت سرفه می‌رسی

گفتم آبی

شاید همین گلوی تو بود

این پاییز هزار ساله

چقدر

سر در هوایی خسته

عاشقی‌ات را

دوباره سر می‌کشد

باز و دم

این همه دم

اکسیژنی که از چشمه‌های تو

هلاک می‌شود

عشق به توانی بزرگ و

بزرگ‌تر

این تکه پاره‌های پاییز

هنوز

 

شنبه‌های برگ را

با

نه

درخیال تو

شماره می‌کند

چقدر

مادر همیشه تنهایم

سفر به گیسوان تو

هرگز چنین نبود

نگاه کن

درخت‌های آ شنا

از نفس‌های  تو

چگونه سپید  و سپید می‌شوند

طنز

طنز به  دقیقه‌ای چنین

انگار

کسی از میان تصویر‌های تو

دزدیده می‌شود

بوی خاک

خاکی که  شبیه گورهای تو

شعله می‌کشد

زنی هنوز

از شما یل سرخ تو

پر

و

خالی می‌شود

و

لب می‌زند

که

چیزی مرا از استخو‌ان‌ها ی تو

دور می‌کند

عبور می‌دهد

از پروا ز دلم

شاید

مثل ندیده‌ها‌یی گم می‌شود

باید برویم

هیچ کس

از بندر گیسوان  تو

با تو شروع نمی‌شود

مثل بغضی گلوگیر

آواز مرا به کوچه‌ها ی تو

می‌رساند

مشتی واژه‌ها و

همین خیا ل

دارد

دوباره شلیک می‌شود

آبی پبوش و

درحیاط آ یینه

بنشین

گفتم

پرچم که می‌زنی

جهان

دلیل  آبی‌های تو می‌شود

 

       "محمود معتقدی

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧ - هنگامه ...

 


یکی از همین روزها... کسی چه می داند!

  «بهشت چیست؟ / چه کسی آنجا زندگی می‌کند؟ / آیا آن‌ها هم

کشاورزند؟ آیا آن‌ها هم بیل می‌زنند؟ آیا اصلا می‌دانند «آمهرست»

کجاست؟ [مرگ!] من هم به سویت می‌آیم!»

                                                                  «امیلی دیکنسون» 

,

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٧ - هنگامه ...

 


×××

«تنها به پیاده روی می روم البته به استثنای چشم هایی که در مسـیرم به من ملحق می شوند. چشم هایی که من را نمی شناسند، چشم هایی که در من به دنبال شاخ و دم می گردند. چشم های حیرت زده یی که زل می زنند و اگر زانوهایم را همانند پاهای جلوی سگی خم کنم حکم می دهند که آیا قلبم در جای صحیح است یا نه. می خواهند ببینند که آیا زبانم همانند زبان مار دو شاخه است یا دندان هایم به اندازه یی سوهان خورده اند که آنها را بجوم. بدانند آیا می توانم از تاریکی بیرون بپرم و گاز بگیرم. من در درون دارم می لرزم. در زیر نگاه چشمان از بستر نهـر بالا می روم و می دانـم همـان شخص نیستم. با هر گامـی که

برمی دارم دارم چیـزی را از دست می دهـم. می توانم این تحلیل رفتن را حس کنم. چیزی ارزشمند دارد من را ترک می کند. من چیزی مجزا هستم. من به ادبیات تعلق دارم و با ادبیات مشروع هستم. بدون آن گوساله یی ضعیف هستم که گله رهایش کرده است، لاک پشتی بدون لاک، نوکری بدون هیچ نشانه یی از خبرچینی اما من با یک تیرگی به دنیا می آیم، در ظاهر، بله، اما در درون هم و این تاریکی درون کوچک، پوشیده و حریص است. آیا این چیزی است که مادرم بداند؟ چرا من را انتخاب کرد تا بدون هیچ چیز زندگی کنم؟»
این روزها چه بر من می گذرد کسی چه می داند؟؟!!!چه می داند!!!

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٧ - هنگامه ...

 


××قصه دخترای ننه دریا××

 

سلام...چشمک 

                              

 **************

یکی بود یکی نبود

جز خدا هیچی نبود

زیر این طاق کبود؛

نه ستاره نه سرود.

عمو صحرا تپلی

با دوتا لپ گلی

....................................

........................

..............

(( عمو صحرا ! پسرات کو؟))

- لب دریان پسرام

دخترای ننه دریارو خاطرخوان پسرام.

...................................

.........................

................

می خونن - آخ که چه دلدوز و چه دلسوز میخونن!

(( دخترای ننه دریا ! کومه مون سرد و سیاس

چش امیدمون اول به خدا ! بعد به شماست

کوره ها سرد شدن

سبزه ها زرد شدن

خنده ها درد شدن .

.....................................

............................

...................

نه ستاره نه سرود

لب دریای حسود

زیر این طاق کبود

جز خدا هیچی نبود

جز خدا هیچی نبود.

++دانلود متن قصه دخترای ننه دریا از زنده یاد احمد شاملو کلیک کنید.(382 کیلو بایت) فرمتDjvu

++نرام افزار دیدن متن کلیک کنید.  (6.67 مگابایت)

__ دانلود فایل صوتی قصه دخترای ننه دریا با صدای زنده یاد شاملو کلیک کنید.(2 مگابایت)

شاد باشید همیشه.قلب

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٦ مهر ،۱۳۸٧ - هنگامه ...

 


 

 

 

 

 

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان ، به جای رها شدن

سنگین سنگین  بر دوش می کشیم بار دیگران را ، به جای همراهی کردنشان

عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب

در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧ - هنگامه ...

 


و تو میدانی که ... ؟

گاهی تو زندگی آدما رازهایی هست که فقط مال خودشونه ، مال خود خودشون ، وقتی

 برداشتنشو برای دیگران تعریفش کردن دیگه راز نیست ، دیگه مال اونا نیست ، دیگه هیچ

 حسی نسبت بهش ندارن ؛ حتی دیگه تو فکرشون هم مال اونا نیست ، تلاشم دیگه فایده ای

 نداره ، هیچ فایده ای  ... !!! چیزهایی هست که هیچ کس نمیفهمدشون ،  چیزایی که

 مخصوص یه آدم خاصه ، فقط برای اون آدم تعریف داره ، همون تعریف اصلی ، بقیه هر چی

 میگن تعبیره ، تفسیره ، همین !!!

......................................................................

پاشو گذاشت روی پام ، یخ کرده بود ، آرام با دستش  ، دستم رو نوازش می کرد ، تکه یخی

 که حررات بدنم داشت ذوبش می کرد .

پام را آرام جمع کردم و دستم را بهم گره زدم .

•-   دیگه خسته شدم می فهمی که چی میگم ؛ راستی می فهمیدم ؟!

•-   اصلا تا هر وقت که توبگی ، نمی ذارم کسی بفهمه ، همه چیز همون طوری میشه که میخوایم .

صدام در نمی آمد  ، نمی دانم در آن لحظه به چه فکر می کردم ؟ به دستهای گره خورده ام ، یا

 به دکمه پالتوم که تا آخر بسته شده بود و داشت خفه ام می کرد ، یا فرار از آن اتاق در بسته

 ؟ نه فرار نبود ، یک جورهایی خیالم تخت بود ، کسی پشت آن در ؛ توی اتاق دیگری نشسته

 بود به من دلگرمی می داد ، اما به او چطور ؟

ثانیه ها همینطور می گذشت و اصرار او برای بودن من !

•-   بذار وجودت تمام زندگیم رو پراز آرامش  کنه  ، برای ادامه زندگی..... .

دیگر نه صدایی می شنیدم ، نه  سفیدی موهاش را می دیدم نه چروک های دورچشماش رو ،

 شده بود تکه یخی که داشت ذوب می شد ، سرم را پایین آوردم و آرام گفتم : نه  !!! 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - هنگامه ...

 


 

 

تو به آسمان نگاه می کنی

و ستارگان جاودانه می شوند

چشمان عاشق و رنجورت

از کشتزارهای عقیم و هرزه

قدم کنده،

بر آمده،

و با ستارگان

چه ها که نمی کند!...

پسرک نیز

همچنان خیره به تو

به ژرفای ستارگان فرو مرده

بر روز جاودان می اندیشد!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٧ - هنگامه ...

 


.....

گفت : مرد انگشت کوچک زن را در دهانش انداخت و مکید و هی مکید تا شیره عشق به دهانش ریخت .

از من پرسید نمی دانم چه طعمی برایش انتخاب کنم ، تو می دانی ؟!

بدجوری دست و پایم را گم کرده بودم ، طعم !! اصلا مگر عشق طعم هم دارد ، درست مثل خل ها

نگاهش می کردم .

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٦ - هنگامه ...

 


 

            

          خسته ام ، خسته

                                آنقدر خسته که فقط

                                                    به مرده ها احتیاج دارم

                                                                           فقط به مرده ها .

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ - هنگامه ...

 


 

کاش میشد در عبور از لحظه ها خورشید را فهمید !!
()